بازدید : بار
تاریخ : جمعه پنجم خرداد 1391
در زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ شد و در این جنگ ایرانیها پیروز شدند 
و قسطنطنیه که پایتخت روم بود به محاصره ی ارتش ایران در آمد و سقوط آن نزدیک شد .

مردم رم فردی را به نام هرقل به پادشاهی برگزیدند. هرقل چون پایتخت را در خطر می دید، دستور داد که خزائن جواهرت روم را در چهار کشتی بزرگ نهادند تا از راه دریا به اسکندیه منتقل سازند تا چنانچه پایتخت سقوط کند، ‌گنجینه ی روم بدست ایرانیان نیافتد.

اینکار را هم کردند. ولی کشتیها هنوز مقداری در مدیترانه نرفته بودند که ناگهان باد مخالف وزید و چون کشتیها در آن زمان با باد حرکت می کردند، هرچه ملاحان تلاش کردند نتوانستند کشتیها را به سمت اسکندریه حرکت دهند و کشتی ها به سمت ساحل شرقی مدیترانه که در تصرف ایرانیان بود در آمد.

ایرانیان خوشحال شدند و خزائن را به تیسفون پایتخت ساسانی فرستادند.
خسرو پرویز خوشحال شد و چون این گنج در اثر تغییر مسیر باد بدست ایرانیان افتاده بودخسرو پرویز آنرا ( گنج باد آورده ) نام نهاد.
از آنروز به بعد هرگاه ثروت و مالی بدون زحمت نصیب کسی شود، آنرا بادآورده می گویند.



ارسال توسط محسن
بازدید : بار
تاریخ : جمعه پنجم خرداد 1391
پسر به دختر :
پدرمن پیره و 92 سالشه و به همین زودی ها می میره و من پولدار میشم !
 همسر من میشی ؟؟
دختر : نه !!!
.
.
.
چند روز بعد پسر فهمید اون دختره شده مادر جدیدش.

نتیجه اخلاقی : هیچ وقت ایده هاتون رو به یک زن نگید !!!



ارسال توسط محسن
بازدید : بار
تاریخ : جمعه پنجم خرداد 1391
سلام به دوستای گلم. اینا رو گذاشتم براتون روز جمعه ای حوصله تون سر نره.








ارسال توسط محسن
بازدید : بار
تاریخ : جمعه پنجم خرداد 1391

خدا رفتگان همه رو بیامرزه،
چند وقت پیش ختم مامان بزرگم بود ما هم از بس گریه كرده بودیم چشما باد كرده بود اصلاً یه وضی!!!
یكی از همسایه های مامان بزرگ مون اومده بود واسه عرض تسلیت،ماهم روبروی این بنده خدا نشسته بودیم و داشتیم چایی میخوردیم كه این خانوم شروع كرد از مامان بزرگ ما تعریف كردن : آره ثریا خانوم خدابیامرز خیلی گل بود،خیلی خانوم بود صافو ساده،بی غل و قش،بی شیله پیله.. اصلاً خیلی بی همه چی بود!!!!منم كه بیشعور :o:o:o:o
تا اینو گفت وسط گریه زاری زدم زیر خنده هر چی چایی تو دهنم بود پاچیدم رو سر و صورت طرف D:
،بعدم مامان ما فحش های به ما داد كه عرب تا حالا به خرش نداده:(:(:(:(:((((((

- - - - - - - - - - - - - - -

دوم ابتدایی که بودم بعد از زنگ آخر دوستم که خیلی باهاش جور بودم گفت که به یاد قدیما که با هم همسایه بودیم بریم خونمون، 
خونه ی ماهم باهم فاصله داشت.
خلاصه منم رفتم یه 10 دقیقه ای موندم اونجا ، با استرس تمام برگشتم خونه وقتی رسیدم غروب شده بود و فقط آبجی بزرگم خونه بود از اونجایی که منو همیشه دس مینداخت بهم گفت خاک تو سرت کجا بودی مامان و بابا اومدن مدرست دیدن نیستی رفتن اداره پلیس. منه خاک برسرم از پلیس می ترسیدم گفتم الاناست بیان منو بگیرن بندازن زندون آقا گریه زاری ای راه انداخته بودم که نگو این آجیه ماهم نمیگفت بهم که مامان خونه همسایس باباهم هنوز سرکاره آقا یه نیم ساعتی این گریه زاری ادامه داشتو منم منتظره پلیس.
یهو مامان اومد خونه دید که من گریه می کنم و اینا... منم منتظره کتک... خودمو آماده کرده بودم که بخورم. گفت چرا گریه میکنی ؟؟
منم گفتم مامان غلط کردم بخدا دیگه نمیرم کلیم به دوستم فحش دادم مامانه گفت: چی می گی کجا رفتی ؟؟ نگو این مامان اصلا هواسش به دیر اومدن من نبود. بعد آبجیم خندید منم تازه دوزاریم افتاد، اما هی گریه می کردم، بعد مامان واسه اینکه گریه نکنم بهم پول داد منم رفتم یه فلافل خریدم خوردم حسابیم بهم چسبید چون نه کتک خوردم نه رفتم زندان.
هستی

- - - - - - - - - - - - - - -

توی ده پدریمون یه خورده زمین کشاورزی داریم و تابستونا واسه درو و کارای دیگه با فامیلا 3-4 روز میریم اونجا.
یه نفر توی ده هست به اسم اسماعیل میرزا که این یارو رو از بیکاری، کردنش مسئول مخابرات روستا. (یه خورده هم شنگول میزنه)
خلاصه تابستون پارسال رفته بودیم روستا ، بعد از درو، من و 2 تا از پسر عمو هام کنار روستا مشغول گونی کردن ِ گندم بودیم که یهو دیدیم میرزا داره با دستپاچکی از پشت بلنگوی مسجد ده، نطق میکنه:

اهالی محتِرَم... تِوجه بفرمایید...
از شهر زنگ زِدن گفتن: داریم مخابراتِ مرکزی ر ِ میشوریم، تلفناتُن ِ اَ پیریز بکشید که آب نره داخلیش...

ما رو میگی آقا در جا خشکمون زد
بعد چند ثانیه، روی خاک خر غلط میزدیم از خنده
تا شعاع 1 کیلومتری همه جنبنده ها دل و رودشون از خنده پیچ خورده بود..

- - - - - - - - - - - - - - -

سال سوم دبیرستان بودم. خوب طبیعتا ارشد مدرسه بودیم و تو کل مدرسه من و 4تا دوستام یه گروه شاخ داشتیم که دیگه مدیر هم کاریمون نداشت.
روزی که قرار بود دبیر زیست جدید واسه کلاس ما بیاد دیر اومده بود,حوصله مون سررفت ما هم شروع کردیم به بزن برقص و با موبایل پخش موزیک , چندتا از بچه ها که میومدن ببینن چه خبره دوستام دستشون رو میگرفتن میاوردن وسط واسه رقص؛ یهو یه دختر کوتاه با 150cmقد اومد داخل و گفت این مسخره بازیا چیه بشینید سر جاتون ؛ منم گفتم حتما شاگرد جدیده بذار این یکی رو من بیارم وسط؛ منو دوستم دستشو گرفتیمو من با موزیک همزمان خوندم: بابابابابابا بابا بیا وسط این کارا چیه , این موزیک قر داره از نوع رقصیه, D: من 20cm ازش بلندتر بودم و وسط کلاس هم خیلی شلوغ بود هرچی داد میزد یا میخواست نرقصه منو دوستام نمیذاشتیم؛تویه لحظه ناظم مون که با ما لج بود اومد تو همه نشستیم سر جاهامون؛ یهو به دختر کوتاهه گفت: خانم رحمتی شما چرا اینا رو اینقد آزاد میذارید(تموم کلاس |: )): |: ) و شروع به بحث کرد خلاصه خانم رحمتی پیچوندش؛
اما خدایی از اون روز به بعد اونقد باهامون پایه شد که هیچ دبیری به باحالی اون هیچ جا ندیدم




ارسال توسط محسن
بازدید : بار
تاریخ : پنجشنبه چهارم خرداد 1391
یه یخچال نو خریدم، یخچال قدیمیه رو گذاشتم دم در روش نوشتم: رایگان! هركسی خواست، ببره.
هر روز میومدم می دیدم یخچال سر جاشه!
دو سه روز گذشت دیدم اینطوریه رو یخچال نوشتم: برای فروش، 50000 تومان!
فردا صبحش اومدم دیدم یخچال رو دزدیدن!

******************************

یکی تعریف میکرد:
رفته بودیم یه جا مهمونی، صاحب خونه یه دختر ملوس داشت، 3،4سالش بود، دیوار راستو میرفت بالا!
نازش کردم، بوسیدمش و بهش با لحن بچه گونه گفتم:
خاله دون، جن سالته عجیییجم؟ اسمتو بهم میگی خانومه خوججل؟
چند ثانیه تو چشام نگاه کرد، بعدش خیلی جدی گفت:
احمق، مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی ..!

******************************

بابام داشت روزنامه ورزشی میخوند یهو دیدم بغضش ترکید، گفتم چی شده؟ گفت: داشتم روزنامه میخوندم دیدم نوشته «سردار رویانیان به همراه سردار زارع برای صحبت کردن رفتن پیش سردار عزیز محمدی»، یهو یاد عملیات فتح المبین افتادم!

تازه سردار آجرلو (مدیرعامل استیل آذین) و سردار جعفری (مدیر عامل تراکتور) و سردار اولیایی (مدیرعامل پاس)
 پشت خاکریز گیر افتاده بودن و به جلسه نرسیدن!!!!!

******************************

جالب است هواپیمای جاسوسی آمریکا با این همه سیستم رادار گریز و... شناسایی و شکار می‌شود ولی کاروان مواد مخدر وارد کشور می‌شود...
[روزنامه خراسان - ستون حرف مردم]

******************************

یه زن و شوهر رو تخت خوابیده بودن، خانومه كه داشت خواب می دید ناغافل فریاد میكشه : "شوهرم اومد..." مرد بیچاره از خواب می پره و دستپاچه خودشو پرت میكنه زیر تخت !!

******************************

زمانى كه ما مدرسه مى رفتیم، یك نوع املاء بود به نام 'املاء پاتخته اى' ، در نوع خودش عذابى بود الیم! براى كسى كه پاى تخته مى رفت یه حسى داشت تو مایه هاى اعدام در ملاءعام.. و براى همكلاسى هاى تماشاچى چیزى بود مصداق تفریح سالم..

******************************

ـ دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم  باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت  کم باشه
ـ دوست یعنی اون جمله های ساده و بی  منظوری که میگی و خیالت راحته که  ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه
ـ دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای  اینکه بدونی هر بار دلت می گیره  یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه
ـ دوست یعنی وقت اضافه ؛ یعنی تو  همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه
ـ دوست یعنی تنهایی هام رو می سپرم  دست تو چون شک ندارم می فهمیش
ـ دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم  من یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و  حساب و کتاب
ـ دوست یعنی من از بودنت مفتخر و  سربلندم نه سر به زیر و شرمنده

ادعا نمی کنم که همیشه به یاد  دوستانم هستم ولی ادعا می کنم که  لحظاتی که به یادشون نیستم هم  دوستشون دارم



ارسال توسط محسن
بازدید : بار
تاریخ : پنجشنبه چهارم خرداد 1391
ارسال توسط محسن
بازدید : بار
تاریخ : پنجشنبه چهارم خرداد 1391
یك روز مردی فقیر از سر ناچاری تصمیم گرفت تاغازی كه در خانه داشت را بردارد و بفروشد، 
مرد غاز را برداشت و بیرون شد كه ناگهان از در نیمه باز همسایه مرد غریبه ای را دید كه در حال لهو و لعب با زن همسایه است.

مرد با خود اندیشید و فكری كرد سپس ناگهان وارد خانه همسایه شد و با خشم رو به مرد كرد 
و گفت اهای با زن نامحرم و غریبه به چه كاری مشغولی؟ میخواهی تا فریاد براورم تا حكم شرع را شارع بر تو جاری كند.

مرد غریبه به دامن مرد افتاد و با عجز و ناله از او خواست تا از او در گذرد... 
مرد فقیر دستی به ریش كشید و گفت تنها در صورتی از تو خواهم گذشت كه غاز من را به 20 سكه بخری . 
مرد دست در جیب كرد و بیست سكه داد مرد فقیر گفت حالا در صورتی داد نمی زنم كه غاز را به من 1 سكه بفروشی، 
مرد نگون بخت هم قبول كرد و اینكار انقدر ادامه پیدا كرد كه مرد فقیر تمامی سكه های انفرد را گرفت و همراه با غاز به خانه برگشت. 

وقتی ماجرا را با خوشحالی برای همسرش بازگو كرد همسرش به او گفت كه بهترست به نزد حاكم شرع رفته 
و داستان را برای او تعریف كند و از وی بپرسد كه آیا این پول حرام است یا حلال؟ 

مرد نیز به گفته همسر وفا كرد و به در خانه حاكم شرع رفت و در زد و چون شارع در را باز كرد گفت یا قاضی القضات ما غازی داشتیم در خانه.... كه شارع حرف او را قطع كرد و گفت تو ما را سرویس نمودی با آن غازت ..
.



ارسال توسط محسن
(تعداد کل صفحات:125)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]